محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
66
تاريخ الطبرى ( فارسي )
خواست كه يكيشان وى را به بهشت در آرد تا با آدم و همسرش سخن كند ، و همه رد كردند ، و با مار گفت : « اگر مرا به بهشت ببرى ترا از ابناى بشر حمايت مىكنم ، و در پناه من خواهى بود . » و مار او را ميان دو دندان جاى داد و به بهشت در آمد كه از دهان مار با آنها سخن كرد ، مار پوشيده بود و بر چهار پا راه مىرفت و خداوند تعالى او را برهنه كرد و چنان كرد كه بر شكم راه رود . ابن عباس مىگفت : « هر جا مار ديديد بكشيد و حمايت دشمن خدا را بشكنيد . » و هم از وهب بن منبه روايت كردهاند كه : وقتى خدا عز و جل آدم و همسرش را در بهشت مقر داد و گفت از ميوهء اين درخت نخوريد ، شاخه هاى درخت ممنوع در هم پيچيده بود و فرشتگان از ميوهء آن مىخوردند و همان ميوه بود كه خداوند آدم و حوا را از خوردن آن منع كرده بود . و چون ابليس خواست كه آنها را به گناه افكند به دهان مار رفت و مار چهار پا داشت و چون يك بختى تنومند بود وقتى مار به بهشت در آمد ابليس از درون آن در آمد و از ميوهء درخت ممنوع بر گرفت و پيش حوا برد و گفت : « ببين ميوهء اين درخت چه خوش بو و خوشمزه و خوشرنگ است » و حوا بخورد و آدم نيز از آن بخورد و عورتهاشان نمايان شد و آدم به دل درخت پناه برد و پروردگارش ندا داد : « آدم كجائى ؟ » گفت : « پروردگارا من اينجايم » . گفت : « چرا بيرون نيايى ؟ » پاسخ داد : « پروردگارا از تو شرم دارم » . خداوند گفت : « ملعون باد زمينى كه از آن آفريده شدى » و درخت را نيز لعنت كرد و ميوهء آن خار شد . گويد پيش از ان در بهشت و زمين درختى برتر از طلح و سدر نبود و خدا عز و جل فرمود : « اى حوا تو كه بندهء مرا فريب دادى با كراهت آبستن شوى و به هنگام وضع پيوسته در خطر مرگ باشى » و به مار فرمود : « تو كه ملعون به شكمت